یادمان باشد در املای زندگی
ادامه مطلب
یادمان باشد در املای زندگی
به نام خدای خیلی مهربون...
درمقابل تقدیر خداوند مثل کودکی یک ساله باش...
وقتی او را به هوا می اندازی،میخندد...
چون ایمان دارد که تو او را خواهی گرفت...
نیم ساعت قبل از شروع جلسه به کلیسا رفتم.
به خیلی ها سلام کردم ، اما فقط سه نفر از بین آن همه جمعیت جواب سلام مرا دادند!
به خیلی ها گفتم گرسنه هستم ، اما هیچکس حاضر نشد حتی یک دلار به من کمک کند!
سپس وقتی رفتم در ردیف جلو روی صندلی نشستم انتظامات کلیسا از من خواست که از آنجا بلند شوم و به صندلی های عقب تر بروم!
به هرحال وقتی شبان کلیسا اسم کشیش جدید را اعلام می کند ،
تمام افراد حاضر در کلیسا شروع به کف زدن می کنند و این مرد ژولیده از جای خود بلند می شود و با همین قیافه ای که در عکس مشاهده می کنید به قسمت جلوی کلیسا می رود.
مردم با دیدن او سرهایشان را از خجالت خم می کنند ،
عده ای هم شروع به گریه می کنند.
این مرد سخنانش را با خواندن بخشی از انجیل اینگونه آغاز می کند:
گرسنه بودم ، غذا دادید...
تشنه بودم ، آب دادید...
مریض بودم ، به عیادتم آمدید...
و سپس ادامه داد:
خیلی ها به کلیسا می روند ،
اما شاگرد راستین عیسی مسیح نیستند...
خدا به دنبال جمعیت نیست...!!!
خدا به دنبال دستی ست که کمک می کند ،
قلبی که محبت می کند ،
چشمی که برای دیگران نگران است ،
و پایی که برای ناتوان برداشته می شود...
خدای مهربان را که نباید فقط درآسمانها به دنبالش گشت!....
میشود خدا را در همین جا میان آدمها پیدا کرد!....
در دل کسی که امید را به زندگی نا امیدی برمیگرداند.....
درچشمان کسی که خنده را به جای غم در دلها می نشاند.....
در دستان کسی که از بزرگی و مهربانیش گره از کارخیلیها گشوده میشود.....
و درقلب و روح کسانیکه اندازه خوبیهایشان به بلندای آسمان است....
آری...خدا را میشود همه جا دید و احساس کرد....
الهی
پیر مرد از جایش برخاست تا به بیرون برود...
اما وقتی که بلند شد، عصای خویش را بر عکس بر زمین نهاد. ...
و چون دسته عصا بر زمین بود، تعادل کامل نداشت...
دیگران فکر کردند که او چون پیر شده، دیگر حواس خویش را از دست داده و متوجه نیست که عصایش را بر عکس بر زمین نهاده.....
به همین خاطر صاحبخانه با حالتی که خالی از تمسخر نبود به وی گفت:
پس چرا عصایت را بر عکس گرفته ای؟!
پیر مرد آرام و متین پاسخ داد:
زیرا انتهایش خاکی است، می خواهم فرش خانه تان خاکی نشود.....
مواظب قضاوتهایمان باشیم.
کاش مردان، حرمت مرد بودنشان را بدانند؛
و زنان، شوکت زن بودنشان را؛
کاش مردان، همیشه مرد باشند؛
و زنان، همیشه زن؛
آنگاه هر روز نه روز «زن»، نه روز «مرد»؛
بلکه روز «انسان» است ...!
اولی میگه تو به زندگی بعد از زایمان اعتقاد داری؟

هرشب قبل از خواب و هر صبح بعد از بیداری زمان مناسبی برای نفوذ و تاثیر گذاشتن بر ذهن است ؛
پس صدبار پشت سرهم این فرمول را تکرار کن :
من روز بروز از هرنظر قوی تر ، امیدوارتر ، خوشبخت تر و سالم تر میشوم و
با قدرت به تمام ارزوهای خود میرسم ...
شاید ابتدا به نظرت زیاد بیاید ولی فقط چنددقیقه وقت میگیرد ،
چنددقیقه ی کوتاه که زندگی ات را متحول خواهد کرد . . .
اگر میخواهی زودتر به نتیجه برسی تمرکز بر عبارات و دفعات تکرار را افزایش بده .
پس از چندروز متوجه عملکرد این فرمول خواهی شد.
"" این یک قانون طلایی از اقای گلد اسمیت است "" .
پاسخ به منصوره امینی:
سلام دوست گرامی
من ادمین سایت نیستم و مثل شما یکی از خواننده های همیشگی این وبلاگم.
دیدم تقاضا کردید که دوست دارید با خدا باشید ولی نمیتونید.گفتم شاید من کمک کوچکی بتونم بکنم :
شما 40 روز از انجام کارهای بد پرهیزکن و تا میتونی کار خوب انجام بده مثل کمک به دیگران , شاد کردن آدم ها و...
یعنی هرچی وجدانت به شما میگه بده , ازش پرهیز کن و هرچی میگه خوبه انجام بده و این 40 روز باید مستمر و پشت سر هم حتما باشه.
یعنی مثلا اگر روز چهارم دیدی کار خطایی ازت سر زد دوباره باید چهل روز رو از اول شروع کنی و...
من این رو از سخنرانی های دکتر الهی قمشه ای یاد گرفتم.
امتحان کن. مطمئن باش چهل روز که نه حتی اگر چند روز پشت سر هم به دیگران خیر برسونی و کار بدی انجام ندی میبینی چقدر از درون پاک میشی.
امیدوارم تونسته باشم کمک کوچکی کرده باشم.
شاد باشی و خدا پشت و پناهت 